یادداشت های بعد از قبل
عادت کرده ام کنار دریا به چیزهایی فکر کنم که مغزم را متورم میکند
گر می گیرم و از حال می روم بعد به آب می زنم و دوباره از نو .
اینها خاطرات من نیستند که ذهنم را اشغال کرده . به من چه که دریا آرام
است ، چرا من باید بفهمم که دریا دارد به چی فکر می کند؟ این میتواند
شروع خوبی برای یک حمله عصبی باشد.
* * * * * * * *
جنازه ام را که از آب گرفتند ، کارهای اداری و قانونی به سرعت تمام
شد. این طور به نظرم آمد. شاید چون هیچ وقت از زاویه دیگری به
زمان نگاه نکرده بودم. مادرم فقط اشک می ریخت و حالتش شباهتی به
آدمهای ناراحت نداشت. حتماً اشتباه می کردم . هوا به شدت کیفیت
رمانتیک تشییع جنازه را تحت تأثیر قرار داده بود فکرش را بکنید ،برف
، مثل تشییع فروغ .
نمیدانم جنازه احساس می کرد من سردم است ،یا من فکر می کردم جنازه
ام سردش شده؟ اما از پوشش جمعیت میشد فهمید که سرما حسابی همه را
مشغول کرده . برادرم مثل معشوقه های چند هزار ساله آنطرف ترروی
قبری نشسته بود ، زانویش را بغل کرده بود و آرام آرام اشک می
ریخت .
کم کم داشت دلم می گرفت. قدم زنان (مطمئن نیستم قدم می زدم یا روی
دستگاهی مثل تراویلینگ دوربین نصب شده بودم) به قبر های دیگر
سرک می کشیدم. شاید اگر میدانستم مُردن هم اینقدر یکنواخت است
زندگی را انتخاب میکردم.
قبلآ می دانستم ممکن است کارم به اینجا بکشد اما حالا یادم نمیاد چرا
اینکار رو کردم. از دور جمعیت را میبینم که کارشان تمام شده . آنها یی
که از راه دور آمده اند برای شام و خواب بین خانه پدربزرگم ،خواهرم
وما تقسیم میشوند . مهمانهای مهمتر می روند خانه دایی بزرگم . او
وضعش از همه بهتر است و با چیلر خانه اش را گرم میکند .
پیش پایم یک عده بر سر یک جنازه دیگه زجه می زنند. حالم بد میشه و
بالا میارم توی قبر، لباس چند نفر رو هم استفراغی می کنم. اما آنها اصلآ
توجهی نمی کنند . قبل از اینکه صاحبان عزا بفهمند کفن مرده شان را هم
کثیف کرده ام از آنجا دور می شوم . غروب دارد دلگیر میشود ومن از
درب اصلی قبرستان در دشتی پا می گذارم که قبلآ آنجا نبود . حالا می
توانم خودم را ببینم که دارم دور می شوم، دور، می دانید چی خوبست؟
من دارم کوچک وکوچکتر میشوم . نقطه می شوم ومحو میشوم.
نوشته شده توسط فرزاد دهنوی |
لینک ثابت | موضوع:
|