سوره نور، آيه 11:
گروهی در ميان شما دروغی بزرگ ساختند.
فکر نکنيد که آن برای شما بد بود؛ در عوض، آن برای شما خوب بود.
همچنينن، هر يک از آنها سهم خود را از آن گناه کسب کرده است و اما کسی که کل ماجرا را شروع کرد، به عذابی هولناک گرفتار شده است.
دختر بزرگ رهبر انقلاب
این خواهر ها و هم کلاسی های تو هستند که کشته می شوند ، بشری حسینی
خامنه ای ، دختر بزرگ رهبر ایران ، علی خامنه ای
نمی دانم مرا به یاد می آوری یا نه ؟ ما هشت سال در یک مدرسه درس
خواندیم؛ مدرسه رفاه را می گویم، همان مدرسه که فرمان انقلاب از آنجا
صادر شد و روی پشت بام هایش سران رژیم تیرباران شدند. یادت می آید؟
شاید بیشتر باید راهنمایی ات کنم تا مرا به خاطر بیاوری، من در تیم
والیبال مدرسه بودم. خیلی وقت ها زنگ تفریح ها روبروی هم می ایستادیم و
بازی می کردیم.
تو همیشه با یک تویوتای سفید به مدرسه می آمدی ؛ سه تا اسکورت تو راهمیشه
همراهی می کردند که یکی از آن سه تا ، خانم زورمند ، در مدرسه هم مراقب
تو بود؛ هر جا که می رفتی او هم با تو بود.
داستان آن روزها داستان تبعیض آشکاری بود که همیشه مدیر ها و معلم های
مدرسه بین ما و تو می گذاشتند. شاید خیلی وقت ها این تبعیض ها را می
فهمیدی و شاید هیچ وقت دقت نمی کردی که چطور در هر قرعه کشی در مدرسه نام
تو بود که از صندوق بیرون می آمد. این مهم نبود اما همیشه خشمی پنهان را
در ما که بچه هایی 11 -12 ساله بودیم بر می انگیخت. یادم نمی رود دوران
جنگ صرب ها و بوسنی ها بود و قرار بود هر کلاس برای مجروحین بوسنی پول
جمع کند وهر کلاسی که مبلغی بیشتر جمع کرده بود به اردوی لواسان برود.
همه بچه ها پول قللک هایشان را جمع کرده ،ورده بودند. کلاس ها هر کدام
بین 4000 هزار تومان تا 5000 هزار تومان توانسته بودند پول جمع کنند.
رقابت سر ده تومان و بیست تومان بود. اما ناگهان تو آمدی و 30000 هزار
تومان که پدرت از سهم خود داده بود برای بوسنی آوردی . بازی بهم خورد و
کلاس تو بدون رقیب و با اختلاف بالایی برنده شد. همه اعتراض کردیم که این
مسابقه بین بچه ها بوده نه پدر بچه ها . اما کسی به ما گوش نداد و کلاس
تو بشری عزیز برنده مسابقه اعلام شد.
قصه هایی از این دست زیاد دارم که برایت بگویم اما اینجا نیامده ام تا از
خاطرات دوران مدرسه برایت بنویسم. آمده ام تا بنویسم آن آشوب گرانی که
پدر تو از آنها یاد می کند ما هستیم. هم کلاسی ها و هم مدرسه ای های خود
تو. ندا آقا سلطان که در خیابان کارگر به قتل رسید ، دخترک معصومی که هم سن و سال
من و توست ، نه سلاحی داشت نه خنجری ، گلویی داشت که آمده بود فریاد بزند
حق خود را . چه کسی گفته جواب فریاد گلوله است؟ مگر یادمان رفته این همان
روشی بود که شاه پیش گرفت و نابود شد. ندا جان داده و پیکر نحیفش دیگر
فریاد نمی شود تا خواب پدر تو را بر هم بزند بشری عزیز اما آیا اسلام و
پیامبررحمت اینگونه زیستند که پدر تو رفتار می کند؟ مگر نخوانده ای در
نهج البلاغه که امیر المومنین گفته است ” اگر خلخال از پای زن یهودی کنده
شود فرد مسلمان دق کند جا دارد”؟
صدای الله اکبر های این ملت را اگر پدرت نمی شود تو که می شنوی، نمی شنوی
؟ صدای خشم ملتی که اینچنین به شعورشان توهین شده الله اکبری است که با
آن تنها به خدای واحد پناه می برند. ملتی که روزگاری شهید دادند و امروز
اوباش خطاب می شوند، ملتی که برای رساندن پیامشان به گوش مسئولین پای
صندوق های رای آمدند و اینگونه حق شان ضایع شد. یادت که نرفته کتاب دینی
مان را ” الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم” ؟ البته تو بیشتر از
اینها خوانده ای و شنیده ای، این را می دانم. اما هیهات که” هفتاد سال
طاعت یک شب به باد رفته”
اگر پدرت نمی داند چه در این سرزمین و کوچه ها و خیابان هایش می گذرد که
من بعید می دانم نداند، اگرشعار الله اکبر را نمی شنود، بوی گاز اشک آور
چشمانش را نسوزانده، صدای صفیر گلوله ها به گوشش نمی خورد ، صفحه های
اینترنت را برایش باز کن. عکس دخترک معصوم ندا را نشانش بده، روبرویش
بایست . فکر می کنم ندا هم پدری دارد ،مادری دارد ، خواهر و برادری دارد
مثل تو که پدر داری. ندا یکی از همکلاسی های تو بوده، ندا هم در همین
انقلاب اسلامی به مدرسه رفته ، ندا هم مثل تو هزاران آرزو داشته.
نگذار فردای این فریاد ها که غریو خشم مردم شکلی دیگر به خود خواهد گرفت
درمانده و دربدر دنیایی شوید که جایی برایتان نخواهد داشت و تبعیدیانی
شوید که طعم تلخ حقارت جامه تن تان شود. قبل از آنکه دیر شود به پدرت بگو
ندا و بشری هر دو یک معنا می دهند و هیهات از روزی که ندای فریادهای ندا
ها را نشنویم
سودای این در سر داشتن که رفتن و رفتن و به پشت سر نگاه هم نکردن،مسرور وکیلی است ولاغیر. عجب از تراز آرزوهایش وآنچه هست.
به نام محمد جهانی شروع می کنم که هم عرض این نوشته است
.خدا می داند غرض خراب کردن خودمان است ،به کسی برخوردن ندارد.اگر روزی مسرور وکیلی به شما گفت دارد می رود شهر کتاب و ممکن است سر راهش چند سیاره به منظومه ی شمسی اضافه کند،فکر این که ممکن است اغراق کند یا خدای نکرده زبانش به دروغ چرخیده را از سرتان دور کنید. مسرور برای من یعنی توانستن و سعی کنید برای شما به معنای باور کردن باشد،چه با باور نکردنتان خود را از این الگویٍ شدن محروم کرده اید. هیچ کس به اندازه ی محمد جهانی نمی داند که من چه قدر راست می گویم.من هم از محمد جهانی می خواهم در اسرع وقت جوابیه ای به نیشخندتان بنویسد که هنوز ننوشته دارم امواج منفی دریافت می کنم. حق دارید ،در دنیای رئالیستی شما جای مسرور وکیلی همیشه خالی بوده و این حفره ای نیست که من یا محمد جهانی آنرا پر کنیم.چرا؟ما هم از او هیچ نمی دانیم جز محصولاتش.فقط می دانیم از کجا شروع میشود.دانستن این که چگونه می رسد آرزوی ماست. او بی شک از کتاب شروع می شود و به محض خواندن کتاب جدید،مسیر جدید برای دنیای جدید شروع می شود.
باشد باور نکنید ولی او چند میلیمتر مانده به اختراع لباس نامرئی،مکاتباتش رابا وزیر دفاع ایالات متحده قطع کرد. باور نکنید که مسرور وکیلی تیم فوتبال منتخب جهان را به تنهایی 10 به 9 شکست داد و از خود ضرب المثلی ساخت که به راستی سزاوارش است.باور نکنید و هم چنان به باور نکردنهایتان اصرار کنید،مسرور وکیلی دارد میتازدو به شما که پشت سرش هستید فکر هم نمی کند.

بازی و کارگردانی نمایش:همه ی دزدها که دزد نیستند نوشته ی:داریو فو .مرداد ماه۸۶

بازی در نمایش ملاقات بانوی سالخورده. نوشته ی: فردریش دورنمات و به کارگردانی:حمید سمندریان.زمستان ۸۶



آبی های سبز
آبی های سیاه
آبی هایی هستند که از شدت خجالت قرمز نشده اند و رگی که در خونشان جریان دارد افسرده است و نمی دانند بی دلیل برای هم فال رنگ می گیرند.
آبی های آبی گول اصالتشان را خورده ، نخورده دستشان را دراز می کنند تا پای تخته، شلوارم خیس بشود،زرد کنم و گچ قرمزاز دستم لیز بخورد روی پارکت قهوه ای و معلممان ترکه ی انارش را که فقط مرا یاد شب چله و قرمزی لبو و هندوانه و انار می اندازد بر می دارد تا من به چشم سفیدی هایم خاتمه دهم. آبی های آبی مانند مارهای آبی که هیچ وقت هیچ کس را هیچ غلطی نزده اند ، فقط اسمشان را یدک می کشند . بی آنکه مهمتر از آبی های دیگر باشند.
آبی های سبز ملایم!! آبی های سبز بی ادعا!! . به من بگویید، چطور می شود نه آبی بود ، نه سبز؟
آبی های سبز دوست دارند به جای معلمم آبی های آبی را که به جای من زرد کرده اند، با ترکه ی گلابی نوازش کنند. آنور تر آبی های سیاه در گوشه عزلت خود تجاهل عارف می کنند و کمرنگ تر از خودشان شبها خواب های سیاه وسفید می بینند. حتی یک بار خواب دوست دخترم را که مو های صورتی دارد به جا نیاوردند و با یک خمیازه طولانی از خواب پریدند و به دو تیم آبی و سیاه تقسیم شدند و تیم آبی با ده گل رنگی تیم مقابل را از پشت و رو برداشت.
آبی های سیاه آنقدر جذاب هستند که نامشان را سورمه ای گذاشته اند.... سورمه ای مرا یادچشم های دوست دخترم می اندازد که موهای صورتی دارد. آخه او به چشم های سیاه ِآسمانی اش (رنگی بین سیاه و خیلی سیاه) سرمه می مالد .
رئیس آبی های سیاه که خانه اش سالها پیش از روی رنگینکمان سر خورد و افتاد تهِ برکه و چسبید به ششصدوشصت و چند جلبک بنفش ،روزی به من گفت: پاهای آبی های آبی خیلی کوتاه است و روز هایشان مثل شبهای شمال خاکستری. نمیدانم چرا اینقدر دلم می خواهد به آبی های سیاه شخصیت بدهم؟ اما واقعیت این است که آبی های سبز(که هرگز فیروزه ای نیستند) دارای غلظت بیشتری از رنگ آبی هستند. و مهمترند . آبی های سبز ملایم!!
* * * * * * * *
یک جلبک دروغگو رازی را به من گفته ، من این راز را به شما می گویم و شما هم به هر کس که دلتان خواست بگویید تا قبح این ماجرا از میان برود و صمیمیت به کانون گرم آبی ها باز گردد.
جلبک دروغگو: آبی های آبی حق ندارند با آبی های سبز و سیاه مقاربت کنند. اما سالها قبل یک آبی آبی ماجرا جو و عاشق پیشه دور از چشم دیگران خود را به معشوق متفرقش(این اسمی است که آبی های آبی برای آبی های دیگر گذاشته اند) رساند و حاصل این وصال ، ننگین ترین آبی دنیا شد . این آبی که چیزی بین نعنا وترخون است و گیاهیست پا دراز،خودرو و پررو به سرزمین های شمالی کوچ کرد . من یک بار توانستم این مجسمه ی اعتماد به نفس را ببینم .بیچاره مردم سرزمین های شمالی که او را نمی شناختند فکر می کردند لک لک است.
سبز که می شود
از پیراهنم میریزد
چند دکمه ی رنگ پریده
که سبز می شوند
با سر انگشتان تو
لمس می شوم
و هی
بی جان
می افتم
مثل دکمه های رنگ پریده پیراهنم
من به هیچ فکر میکنم
به دستهایی که هرگز ندیدمشان
به لبهایی که از من
هی دور
هی دریغ
میشوند
و من هی میشوم
رنگ پریده
مثل
دکمه های پیراهنم
و تو هی میگویی : من به هیچ چیز دیگر
فکر نمیکنم....
به روز که نمی شود گفت .اما دوست دارم دو باره ی این کار دیده شود.
تصمیم گرفت همه ی راهو پیاده بره. می شد حدس زد تقریباً دو ساعت تو راهه. این فرصت خوبی بود تا همه ی اتفاقهای اخیر که نمی دونست مربوط به دو ساعت پیشه یا دوروز پیش مرور کنه . دو ساعت زمان خوبی بود ، البته خیلی مطمئن نبود دقیقاً دو ساعت راه در پیش داره. مثلاً اگه همین حالا ، توی همین خیابون کاملاً غریبه یکهو یه دکه روزنامه فروشی می دیدکه کنارش یه سطل آشغال دو مخزنه باشه ، کلیدش رو از تو کیف در میاورد و میانداخت تو قفل در آپارتمان پشتی روزنامه فروشی و اصلاً به فکرش هم خطور نمیکرد، چه طور ممکنه یه دراه دو ساعته رو توی کمتر از چند دقیقه اومده باشه.
شاید همه ی اینها به خاطر اتفاقهای اخیر بود شاید هر کس دیگه ای هم جای اون بود و این همه اتفاق عجیب و غریب دور وبرش میفتاد ، دیگه هیچ اتفاقی تو دنیا براش غیر طبیعی جلوه نمی کرد.
تصورش هم ماجرا رو انتزاعی می کنه ، یه آدم بیست و دو، سه ساله با کلی خاطره و دلبستگی و قول وقرار یکهو ازخواب بپره و تا به خودش میاد می بینه اصلاً اون یه آدم سی و پنج ساله است . خوب اولش حتماًخیلی ذوق می کنه که یه خواب با این همه ویژگی منحصر به فرد دیده. خاطرات کامل، اعتقادات کامل و هر چیزی که آدم تو دنیای غیر خواب بهشون نیاز داره ،همه تویک خواب شاید دو ساعته اتفاق افتاد . اما این قضایا وقتی اونو به وحشت انداخت که تا اومد با شرایط جدیدش کنار بیاد و دیگه مطمئن شده بود سی و پنج ساله است و اینها خاطرات اون هستند، دوباره از خواب می پره یا شاید هم دوباره به خواب میره و خواب می بینه که یک پسربچه نه ساله است.
البته تا موقعی که یه پسر بچه نه ساله بود ،نفهمیده بود خوابه. اما همین که از خواب می پره میبینه که یک زن کامل چهل و دو سالست و تازه می فهمه که بچه هه رو خواب می دیده.یعنی اینو که اون یک پسر بچه نوجوونه فقط یه خواب وسط روز بوده.
* * * * * *
با اینکه مطمئن بود حالا یه زن کامله واین واقعی ترین شخصیت و تیپش بود و عمر خاطراتش هم گواه صدق اطمینانش ،جلوی هر مغازه که می رسید خودشو تو شیشه مغازه نگاه می کرد،انگارممکن بود از این مغازه تا مغازه بعدی تو یک خواب جدید باشه. شک اون بی دلیل نبود چون دفعات قبلی هم ،یعنی تو خوابهایی که دیده بود هویتش همین قدر طبیعی و با سابقه بود . یعنی ممکنه دوباره حالاهم خواب باشه ؟ نه این ممکن نبود . چون دفعات قبل هرگز به ذهنش نرسیده بود که ممکنه زندگیش در یک خواب جریان داشته باشه. خوشبختانه تصاویری که شیشه مغازه ها از چهره اش منعکس می کردند هم دل گرمش می کردند . نتیجه همیشه یکی بود و اون یک زن چهل و چند ساله بود.
* * * * * *
فقط خودش از سن و سالش باخبر بود و اطمینان داشت همه ی افرادی که در طول روز باهاش سروکار دارند اگر حتی غیبگو هم باشند سنی بیشتر از سی و یکی ،دو سال براش فرض نمی کنند .
همینطور که جلوی یه گلفروشی وایستاده بود ،دقیقتر به صورت خودش نگاه کرد . همیشه از این کار خوشش میومد . بی شک زن جذابی بود، تو چهره ی خودش می تونست اعتماد به این قضیه رو ببینه.یاد موقعی افتاد که فقط بیست و دوسالش بود و هیچ مردی باور نمی کرد کمتر از سی و چند سال داشته باشه . با اینکه دختر جذابی بود ،همیشه این برخوردها موجب عصبانیتش می شد. تا اینکه در بیست و سه سالگی با همسرش که یک تاجر پوست بود ،برای ماه عسل به هندوستان سفر کرد.
از دوستانش شنیده بود در هندوستان چند نفر هستند که در ازای پول، راز جاودانگی چهره را در اختیار متقاضیان خارجی میگذارند.در همین فکرها بود که ناگاه متوجه شد چهره ای که در شیشه گلفروشی میبیند برایش غریبه است. یک لحظه غفلت کافی بود تا دوباره همه چیز عوض بشه و او وارد خواب جدیدی بشه و یا از خواب قدیمی بیدار. حالا تبدیل به مردی مسن شده بود که دچار تیک عصبی است و مدام چشمک می زند.
تغییر چهره و سن وسال و شخصیت و جنسیت ،براش طبیعی بود،اما این یک اتفاق تازه است :با اینکه چند متری از گلفروشی دور شده بود ،عکسش ،یعنی عکس چهره ی جدیدش ،هنوز رو شیشه گلفروشی مانده بود. فوری به سمت مغازه بعدی رفت. ولی باز چهره ی آشنای خودش، یعنی زن چهل و چند ساله را دید. به سرعت به جلوی مغازه گلفروشی برگشت. یعنی ممکن بود به فاصله چند متر دو دنیای مختلف وجود داشته باشه؟ اما نه... انگار چهره ی دیگری در کار نبود. وقتی فهمید چهره متعلق به خودش نیست، نتونست جلوی خنده اش رو بگیره. بیچاره مرد گلفروش که هنوز با اشاره چشم اونو به داخل دعوت می کرد فکر کرد برای اون می خنده.
* * * * * *
اوضاع کمی امیدوار کننده تر بود.حالا میشد تصور کرد همه ی چهره های قبل رو فقط در یک خواب دیده. اما این تنها یک تصور بود . پس ناچار افکار مغشوشی که در ذهنش بود رو تحمل می کرد. شاید تمام این توهمات ناشی از خیالات واهی بود. البته قبلش حتماً فکر کرده بود که اصلاً این چهره ها توهمی بیش نیستند . و بعد فکر کردکه این توهمات ناشی از خیالات واهیست.شاید دچار عذاب الهی شده بود . تو کتاب مقدس خوانده بود ،خدا نمی خواهد کسی در کارش دخالت کند و مطمئناً جاودانگی چهره خلاف طبیعت و خواسته خداست.
این محتمل ترین فرضیه بود . ناخودآگاه یاد کتابی افتاد که آدمهای اصلی داستان ، در یک جایی از کتاب متوجه میشوند تنها شخصیت داستانی هستند و وجود خارجی ندارند . اما نتونسته بود با تخیل نویسنده کنار بیاد و از همون صفحه تصمیم گرفت داستانو ادامه ندهد. شاید اشتباه کرده بود . شاید حالا تو وضع مشابهی قرار داشت. شاید این اتفاقها الان در کتابی خوانده می شد. خودش را جمع و جور کرد به هرحال اون یک زن با تجربه بود و برایش فرقی نمی کرد که یک آدم جذاب باشد، یا یک شخصیت داستانی جذاب.
* * * * * * * *
بچه ها با دیدن یک سگ با نژاد نا یاب و بدون قلاده انگار دچار توهم شده بودند. کم کم تعدادشون بیشتر شد. شرط گذاشتند اولین کسی که دستش به سگ رسید اونو با خودش ببره. سگ به شدت باهوش بود و این جذابیتش رو بیشتر کرده بود. ولی یک جور درماندگی تو چهره اش بود. حتماً صاحب حواس پرتی داشت که یادش رفته بود قتاده سگ رو ببنده. شاید سگ آرزو میکرد در وسوسه فرار، از خانه بیرون نمی زد. بی شک شرایط بهتری در خانه صاحب قبلی داشت. سگ جلوی یک مغازه گلفروشی نشست و زل زد به مرد گلفروش که مشغول لاس زدن و بدرقه ی زنی بود که با یک دسته گل بزرگ از مغازه خارج میشد.
سگ که پنجه محکم پسر بچه ی خوشبخت رو پشت گردنش احساس می کرد، آرزو کرد ای کاش روزی زنی چهل و چند ساله باشد و دعوت مرد گل فروش را که با اشاره چشم از اون می خواهد وارد مغازه بشه، قبول کنه.
" سالها قبل"
به همین ارزانی
کریس دی برگ حتمآ
shadows & lights می خواند
یا چیزی شبیهش
یا چیزی شبیه به من
که فقط میتوانم
به روز شده باشم
اگر به جای دیوار چهارم ،دریا باشد،لابد خانه ی آنها پشت صحنه است و اگر قرار باشد دیوار چهارم را در نظر نگیریم،میشود فرض کرد،آنها روی صحنه زندگی می کنندو می میرند. اما اگر دیوار چهارم(دریا)را در نظر بگیریم،شغل آنها ماهیگیری است ودر دریا غرق میشوند*و لیز میخورند ته دریا که اگر آدرسشان مانده باشد،قطعآآن دریچه را هم پیدا می کنند.پس اگر شانس با من باشدو آنها آدرس را فراموش نکرده باشند،اینجاهای کانال باید به هم برسیم. امیدوارم همه شان زنده مانده باشند،چون به تنهایی نمی شود دریچه را باز کردو دریچه هایی که به تنهایی باز میشوند،چندان دراماتیک نیستند. مثل این دریچه که دو لنگه دارد و قرار است رو به دریچه ی دو لنگه ی دیگری باز بشود. پس فقط یکی به من بگوید،چه کسی این دریچه را برای این کوسه ی سفید باز گذاشته؟ بیچاره سرش گیر کرده در این دریچه و دمش در آن دریچه. احتمالآاین کوسه همینجا متولد شده واگر خوب دقت کنیم،ایشان یک کوسه نیستند وگیاهی دریایی هستند که به شدت شبیه کوسه روییده.اما هم ریش دارد وهم ریشه و آنها هم که کم مانده بود از آنور داستان سر بخورند،این ور ،از آن ور داستان سر می خورند این ور و همچنان در جستجوی ریشه های از دست رفته شان ،ریش بلند می کنند و زنانشان هم لابد گیس،سفید.
میلیون سال بعد(شاید هم قبل ،کسی چه می داند؟)
آیا کسی به من خواهد گفت که اینها خزه اند یا ریش وگیس؟و اگر همین طور به رشد،ادامه داده اند پس حتمآصاحبانی دارند که به ما فکر می کر دند و مانیز متقابلآ به آنها*. آن هم درست حالا که ده سال بعد است و ساعت کم مانده سر برود.... پس یا باید در میان این همه مو که معلوم نیست از کجای بدن کی روییده ،به دنبال آنها بگردیم،یا داستان را ادامه بدهیم و صحنه را خالی کنیم روی هرچه تیغ و خودتراش و واجبی و افتر شیو و افتر از افتر شیو تا یک هارمونی آرمانی بین جهان اسطوره ای آنها و این دنیای مصرفی ایجاد شود و با توجه به این که من هم مثل شما قادر به پیدا کردن آن ها بین این همه مو نیستم ،شاید بهتر باشد همه با هم به موهای باریک فکر کنیم وسری به موزه ی کریستف کلمب * بزنیم تا شاید بین غنایم ردی از آنها پیدا کنیم. تا خدا چه بخواهد.
فرزاد دهنوی و نیما صفار احتمالآبه سال 1378
*** اشاره هایی به داستان "در این جزیره صدای (ز) می آید" محمد جهانی.
وقتی گرفتار یک بغرنج می شوم،آنقدر زود از شرش خلاص می شوم ،که حالا چاره ای ندارم جز اینکه به فضله های مر غان دریایی که روی پیشانی بلند آقای گونتر گراس هم پاشیده،1999 بار ناخن بکشم و بجومش و توف کنم این تفاله ی آهکی فضله ی مرغان دریایی را به آلت تناسلی مرحوم بیجه و هم به موش بگویم و هم به گربه بگویم این یعنی دشمنی وتا می آیند،کدورتهایشان را به رخم بکشند،پایم را از زندگی شان بکشم بیرون و گونتر گراس که می خواهد همه را به فیرپلی دعوت کند،1361 بار برای تولدم کارت پستال بریند و من چیزم بشود. دلم بگیرد و هی باز چیزم بشود. چیز ،میدانید؟
فقط موش و گربه که نیستند. یک چیز های دیگری هم هست. بیجه را می گویم. حتمآخودتان متوجه شدید،کارش اصلآجوانمردانه نیست. عادت کرده که تو گل باغ تمنا را بنازدو بگوید:تو پریزاده مگر خواب و خیال هستی؟... . حالا بیایید به موش بگویید هی پشت نکند به آقای تام.
سالها پیش که به جرم نوشتن داستان های غیر اخلاقی و پست فطرتانه،بنده را به دستان ادب- پرور بیجه سپردند تا مرا به سزای عملم برساند، بیجه مرا به آن ور دیوار برد و من که این ور دیوار بودم،نفهمیدم با من در آن طرف دیوار چی کار داشت. اصلآشکّم هم نبرد که این آقا چه کارها بلد است و چقدر بلد است مرا تنبیه کند.
از آن روز به بعد همه مرا با انگشت شصت نشان هم می دهند و حراست هم قدغن کرده وارد انجمن داستان بشوم . ومن مجبورم ،فقط در این دنیای مجازی چیز بنویسم. خوشحالم که الان دارد به جزایش می رسد این بیجه ی بی آبرو و امیدوارم آقایان ،نکیرو منکر تمام گردن کلفتیشان را در حق ایشان مبذول دارند.
نمیدانم چرا عنوانش را صبح یک روز متفاوت گذاشته ام.در حالی که به راحتی میشود فهمید دیگر چنین روزی در زندگی ام وجود ندارد. سالهاست به این اوضاع عادت کرده ام که همه چیز مثل همیشه باشد.روزها یکی یکی تمام میشوند ومن تکراری تر.
- توده ی هوای سرد به غیر از تهران
- افزایش ابروبارش پراکنده ی برف و باران تقریبأ غیر از تهران
توده ی هوای مزخرف همیشه جلوی من در حرکت است. آن وقتها هم که گرگان بودم ، همین طور بود: هوای آفتابی و افزایش دما به جز سواحل جنوبی دریای خزر.
اگر به این توده ی مزخرف ،بامبول جدید ناشر مزخرف کتابم اضافه بشود،برای خودکشی ناموفقم، موًاخذه نخواهم شد. این آخرین راه برای رونق وضع فعلی بود ،که در کمال درماندگی ،سگ جانیم مانع آن شد.
* * * * * *
بی انصاف اگر نباشم،این خودکشی نافرجام، آنقدر ها هم بی فایده نبود. حالا تلاشهای من هدف خاصی را دنبال می کردند. مطمئن بودم اگر همه ی انرژی راکه برای نوشتن کتاب چاپ نشده ام به ثمر نرسید ،به کار میگرفتم ،موفق به انجام یک فقره خودکشی موفقیت آمیز می شدم.چند روزی در بیمارستان ماندم،تا با قوای کامل باقی راه را ادامه دهم... نمی دانم این انرژی از کجا شروع شده؟هوای تهران زیاد هم بد نیست.
* * * * * *
حالا ماه ها گذشته .خودکشی هایم یکی یکی شکست میخورند و من شاداب تر از قبل ، طرح خودکشی بعدی را بررسی می کنم.
صبح ها زودتر بیدار می شوم و شبها خواب خودکشی می بینم . همیشه بعد ازتکمیل طرح تازه ام فکر می کنم اگراین طرح هم شکست بخورد، دیگر طرحی نمانده که اجرا کنم. اما دو باره بعد از چند روز ایده ای جذاب تر از قبل ذهنم را در گیر می کند.یک بار هم به جرم اقدام به خودکشی های پی در پی سر از یک بیمارستان روانی در آوردم. اما بعد از یک هفته وقتی دیدند چه قدر تلاش می کنم خوب باشم، به گمان اینکه خودکشی از سرم افتاده ،مرخصم کردند. ومن که حسابی در بیمارستان وقت داشتم تا طرح هایم را نهایی کنم،به خانه برگشتم.
تازگی عادت کرده ام ،با موسیقی به خودکشی فکر می کنم.(مثل موقعی که مینوشتم) پیشرفت های چشم گیری هم در زمینه ی رابطه ی انواع موسیقی با طراحی داشته ام. مثلآروزهایی که با" پینک فلوید" و" محمد اصفهانی" کار می کنم، (اینکه چه رابطه ای بین این دو میتواند وجود داشته باشد نمیدانم) نسبت به روز هایی که" سیناترا" و "پاواروتی" گوش می دهم، طرح هایم به مرگ نزدیکتر میشوند.
* * * * * *
من هر روز کار می کنم. من هر روز از روز قبل بهترم. من دوست دارم فکر کنم.به مرگ. خودکشی دارد مرا وادار به زندگی می کند. به فکر کردن. من در طرح هایم خیانت می کنم،تا نمیرم. تا باز هم به طرح هایم فکر کنم. من به خودم امید وارم. دوست دارم بنویسم. می خواهم کتابم را به هر قیمتی شده چاپ کنم.باید کتاب را باز نویسی کنم.این یک شروع خوب است.
* * * * * *
تقریبآ مطمئنم این همان تغییراتی است که مدیر انتشارات از من می خواهد . آنقدر با اطمینان از پله های انتشارات بالا می روم که انگار ، موقع برگشتن ،کتاب چاپ شده ام زیر بغلم است. مدیر انتشارات مثل همیشه می گوید : از دیدنم خوشحال است. میگوید: همه اینجا دلشان برای من تنگ شده. او متوجه تغییرات من می شودو میگوید،هیچ وقت اینقدر شاداب نبوده ام.
کتاب را مثل همیشه با ولع می خواند. آن را روی میز به طرف من هل میدهد . مثل همیشه سیگاری آتش میکند وتا سیگار تمام نشود حرفی بین ما ردو بدل نمیشود. اما من فکر می کنم این بار سیگارش را دیرتر تمام کرد.
اظهارات آقای مدیر در رابطه با تغییرات کتابم:
شما به شدت عوض شدید. نمی توانم باور کنم این داستان همان داستان قبلی است. بی شک شما وارد مرحله ی جدیدی از عمر هنریتان شده اید. مرحله ای که البته کار شما را سخت تر از قبل خواهد کرد. اما مشکل تو هنوز حل نشده. من واقعآنمیتوانم تغییرات شما رو نادیده بگیرم. اما اجازه بدهید اولین اثرتان با قوت بیشتری چاپ بشود. به هر حال اولین کار معرف نوع ادبیات شماست. شما حالتان خوب نیست؟
* * * *
حالم خوب نبود . ساکت نشسته بودم وبه دست های مدیر که لیوان آب را به طرف من گرفته بود نگاه می کردم. بدنم سرد شده بود .دستهای مدیر هم سرد شده بود.فکرم را می خواند هیچ وقت نمی توانستم فکرم را از او مخفی کنم. راستی که آدم زبلیه . لیوان را به سمت من پرت کرد از پشت میز پرید که تلفن را بردارد. نمیدانم چرا دستهایم این قدر قوی هستند . آنقدر گلویش را فشار دادم که یکی از چشمهایش ترکید وپخش شد روی صورتم.خانم منشی در را به رویمان قفل کرده بود. حالا دیگر مدیر بی حرکت بود و من بی رمق زل زده بودم به عکس بزرگ" راجر واترز" که پشت میز آقای مدیر خودنمایی میکردو با صدای آرام آژیر به خواب رفتم.
کسی که مثل هیچ کس نیست.
آبی های سبز
آبی های سیاه
آبی هایی هستند که از شدت خجالت قرمز نشده اند و رگی که در خونشان جریان دارد افسرده است و نمی دانند بی دلیل برای هم فال رنگ می گیرند.
آبی های آبی گول اصالتشان را خورده ، نخورده دستشان را دراز می کنند تا پای تخته، شلوارم خیس بشود،زرد کنم و گچ قرمزاز دستم لیز بخورد روی پارکت قهوه ای و معلممان ترکه ی انارش را که فقط مرا یاد شب چله و قرمزی لبو و هندوانه و انار می اندازد بر می دارد تا من به چشم سفیدی هایم خاتمه دهم. آبی های آبی مانند مارهای آبی که هیچ وقت هیچ کس را هیچ غلطی نزده اند ، فقط اسمشان را یدک می کشند . بی آنکه مهمتر از آبی های دیگر باشند.
آبی های سبز ملایم!! آبی های سبز بی ادعا!! . به من بگویید، چطور می شود نه آبی بود ، نه سبز؟
آبی های سبز دوست دارند به جای معلمم آبی های آبی را که به جای من زرد کرده اند، با ترکه ی گلابی نوازش کنند. آنور تر آبی های سیاه در گوشه عزلت خود تجاهل عارف می کنند و کمرنگ تر از خودشان شبها خواب های سیاه وسفید می بینند. حتی یک بار خواب دوست دخترم را که مو های صورتی دارد به جا نیاوردند و با یک خمیازه طولانی از خواب پریدند و به دو تیم آبی و سیاه تقسیم شدند و تیم آبی با ده گل رنگی تیم مقابل را از پشت و رو برداشت.
آبی های سیاه آنقدر جذاب هستند که نامشان را سورمه ای گذاشته اند.... سورمه ای مرا یادچشم های دوست دخترم می اندازد که موهای صورتی دارد. آخه او به چشم های سیاه ِآسمانی اش (رنگی بین سیاه و خیلی سیاه) سرمه می مالد .
رئیس آبی های سیاه که خانه اش سالها پیش از روی رنگینکمان سر خورد و افتاد تهِ برکه و چسبید به ششصدوشصت و چند جلبک بنفش ،روزی به من گفت: پاهای آبی های آبی خیلی کوتاه است و روز هایشان مثل شبهای شمال خاکستری. نمیدانم چرا اینقدر دلم می خواهد به آبی های سیاه شخصیت بدهم؟ اما واقعیت این است که آبی های سبز(که هرگز فیروزه ای نیستند) دارای غلظت بیشتری از رنگ آبی هستند. و مهمترند . آبی های سبز ملایم!!
* * * * * * * *
یک جلبک دروغگو رازی را به من گفته ، من این راز را به شما می گویم و شما هم به هر کس که دلتان خواست بگویید تا قبح این ماجرا از میان برود و صمیمیت به کانون گرم آبی ها باز گردد.
جلبک دروغگو: آبی های آبی حق ندارند با آبی های سبز و سیاه مقاربت کنند. اما سالها قبل یک آبی آبی ماجرا جو و عاشق پیشه دور از چشم دیگران خود را به معشوق متفرقش(این اسمی است که آبی های آبی برای آبی های دیگر گذاشته اند) رساند و حاصل این وصال ، ننگین ترین آبی دنیا شد . این آبی که چیزی بین نعنا وترخون است و گیاهیست پا دراز،خودرو و پررو به سرزمین های شمالی کوچ کرد . من یک بار توانستم این مجسمه ی اعتماد به نفس را ببینم .بیچاره مردم سرزمین های شمالی که او را نمی شناختند فکر می کردند لک لک است.
یک داستان ،بلندتراز خودم
تصمیم گرفت همه ی راهو پیاده بره. می شد حدس زد تقریباً دو ساعت تو راهه. این فرصت خوبی بود تا همه ی اتفاقهای اخیر که نمی دونست مربوط به دو ساعت پیشه یا دوروز پیش مرور کنه . دو ساعت زمان خوبی بود ، البته خیلی مطمئن نبود دقیقاً دو ساعت راه در پیش داره. مثلاً اگه همین حالا ، توی همین خیابون کاملاً غریبه یکهو یه دکه روزنامه فروشی می دیدکه کنارش یه سطل آشغال دو مخزنه باشه ، کلیدش رو از تو کیف در میاورد و میانداخت تو قفل در آپارتمان پشتی روزنامه فروشی و اصلاً به فکرش هم خطور نمیکرد، چه طور ممکنه یه دراه دو ساعته رو توی کمتر از چند دقیقه اومده باشه.
شاید همه ی اینها به خاطر اتفاقهای اخیر بود شاید هر کس دیگه ای هم جای اون بود و این همه اتفاق عجیب و غریب دور وبرش میفتاد ، دیگه هیچ اتفاقی تو دنیا براش غیر طبیعی جلوه نمی کرد.
تصورش هم ماجرا رو انتزاعی می کنه ، یه آدم بیست و دو، سه ساله با کلی خاطره و دلبستگی و قول وقرار یکهو ازخواب بپره و تا به خودش میاد می بینه اصلاً اون یه آدم سی و پنج ساله است . خوب اولش حتماًخیلی ذوق می کنه که یه خواب با این همه ویژگی منحصر به فرد دیده. خاطرات کامل، اعتقادات کامل و هر چیزی که آدم تو دنیای غیر خواب بهشون نیاز داره ،همه تویک خواب شاید دو ساعته اتفاق افتاد . اما این قضایا وقتی اونو به وحشت انداخت که تا اومد با شرایط جدیدش کنار بیاد و دیگه مطمئن شده بود سی و پنج ساله است و اینها خاطرات اون هستند، دوباره از خواب می پره یا شاید هم دوباره به خواب میره و خواب می بینه که یک پسربچه نه ساله است.
البته تا موقعی که یه پسر بچه نه ساله بود ،نفهمیده بود خوابه. اما همین که از خواب می پره میبینه که یک زن کامل چهل و دو سالست و تازه می فهمه که بچه هه رو خواب می دیده.یعنی اینو که اون یک پسر بچه نوجوونه فقط یه خواب وسط روز بوده.
* * * * * *
با اینکه مطمئن بود حالا یه زن کامله واین واقعی ترین شخصیت و تیپش بود و عمر خاطراتش هم گواه صدق اطمینانش ،جلوی هر مغازه که می رسید خودشو تو شیشه مغازه نگاه می کرد،انگارممکن بود از این مغازه تا مغازه بعدی تو یک خواب جدید باشه. شک اون بی دلیل نبود چون دفعات قبلی هم ،یعنی تو خوابهایی که دیده بود هویتش همین قدر طبیعی و با سابقه بود . یعنی ممکنه دوباره حالاهم خواب باشه ؟ نه این ممکن نبود . چون دفعات قبل هرگز به ذهنش نرسیده بود که ممکنه زندگیش در یک خواب جریان داشته باشه. خوشبختانه تصاویری که شیشه مغازه ها از چهره اش منعکس می کردند هم دل گرمش می کردند . نتیجه همیشه یکی بود و اون یک زن چهل و چند ساله بود.
* * * * * *
فقط خودش از سن و سالش باخبر بود و اطمینان داشت همه ی افرادی که در طول روز باهاش سروکار دارند اگر حتی غیبگو هم باشند سنی بیشتر از سی و یکی ،دو سال براش فرض نمی کنند .
همینطور که جلوی یه گلفروشی وایستاده بود ،دقیقتر به صورت خودش نگاه کرد . همیشه از این کار خوشش میومد . بی شک زن جذابی بود، تو چهره ی خودش می تونست اعتماد به این قضیه رو ببینه.یاد موقعی افتاد که فقط بیست و دوسالش بود و هیچ مردی باور نمی کرد کمتر از سی و چند سال داشته باشه . با اینکه دختر جذابی بود ،همیشه این برخوردها موجب عصبانیتش می شد. تا اینکه در بیست و سه سالگی با همسرش که یک تاجر پوست بود ،برای ماه عسل به هندوستان سفر کرد.
از دوستانش شنیده بود در هندوستان چند نفر هستند که در ازای پول، راز جاودانگی چهره را در اختیار متقاضیان خارجی میگذارند.در همین فکرها بود که ناگاه متوجه شد چهره ای که در شیشه گلفروشی میبیند برایش غریبه است. یک لحظه غفلت کافی بود تا دوباره همه چیز عوض بشه و او وارد خواب جدیدی بشه و یا از خواب قدیمی بیدار. حالا تبدیل به مردی مسن شده بود که دچار تیک عصبی است و مدام چشمک می زند.
تغییر چهره و سن وسال و شخصیت و جنسیت ،براش طبیعی بود،اما این یک اتفاق تازه است :با اینکه چند متری از گلفروشی دور شده بود ،عکسش ،یعنی عکس چهره ی جدیدش ،هنوز رو شیشه گلفروشی مانده بود. فوری به سمت مغازه بعدی رفت. ولی باز چهره ی آشنای خودش، یعنی زن چهل و چند ساله را دید. به سرعت به جلوی مغازه گلفروشی برگشت. یعنی ممکن بود به فاصله چند متر دو دنیای مختلف وجود داشته باشه؟ اما نه... انگار چهره ی دیگری در کار نبود. وقتی فهمید چهره متعلق به خودش نیست، نتونست جلوی خنده اش رو بگیره. بیچاره مرد گلفروش که هنوز با اشاره چشم اونو به داخل دعوت می کرد فکر کرد برای اون می خنده.
* * * * * *
اوضاع کمی امیدوار کننده تر بود.حالا میشد تصور کرد همه ی چهره های قبل رو فقط در یک خواب دیده. اما این تنها یک تصور بود . پس ناچار افکار مغشوشی که در ذهنش بود رو تحمل می کرد. شاید تمام این توهمات ناشی از خیالات واهی بود. البته قبلش حتماً فکر کرده بود که اصلاً این چهره ها توهمی بیش نیستند . و بعد فکر کردکه این توهمات ناشی از خیالات واهیست.شاید دچار عذاب الهی شده بود . تو کتاب مقدس خوانده بود ،خدا نمی خواهد کسی در کارش دخالت کند و مطمئناً جاودانگی چهره خلاف طبیعت و خواسته خداست.
این محتمل ترین فرضیه بود . ناخودآگاه یاد کتابی افتاد که آدمهای اصلی داستان ، در یک جایی از کتاب متوجه میشوند تنها شخصیت داستانی هستند و وجود خارجی ندارند . اما نتونسته بود با تخیل نویسنده کنار بیاد و از همون صفحه تصمیم گرفت داستانو ادامه ندهد. شاید اشتباه کرده بود . شاید حالا تو وضع مشابهی قرار داشت. شاید این اتفاقها الان در کتابی خوانده می شد. خودش را جمع و جور کرد به هرحال اون یک زن با تجربه بود و برایش فرقی نمی کرد که یک آدم جذاب باشد، یا یک شخصیت داستانی جذاب.
* * * * * * * *
بچه ها با دیدن یک سگ با نژاد نا یاب و بدون قلاده انگار دچار توهم شده بودند. کم کم تعدادشون بیشتر شد. شرط گذاشتند اولین کسی که دستش به سگ رسید اونو با خودش ببره. سگ به شدت باهوش بود و این جذابیتش رو بیشتر کرده بود. ولی یک جور درماندگی تو چهره اش بود. حتماً صاحب حواس پرتی داشت که یادش رفته بود قتاده سگ رو ببنده. شاید سگ آرزو میکرد در وسوسه فرار، از خانه بیرون نمی زد. بی شک شرایط بهتری در خانه صاحب قبلی داشت. سگ جلوی یک مغازه گلفروشی نشست و زل زد به مرد گلفروش که مشغول لاس زدن و بدرقه ی زنی بود که با یک دسته گل بزرگ از مغازه خارج میشد.
سگ که پنجه محکم پسر بچه ی خوشبخت رو پشت گردنش احساس می کرد، آرزو کرد ای کاش روزی زنی چهل و چند ساله باشد و دعوت مرد گل فروش را که با اشاره چشم از اون می خواهد وارد مغازه بشه، قبول کنه.
یادداشت های بعد از قبل
عادت کرده ام کنار دریا به چیزهایی فکر کنم که مغزم را متورم میکند
گر می گیرم و از حال می روم بعد به آب می زنم و دوباره از نو .
اینها خاطرات من نیستند که ذهنم را اشغال کرده . به من چه که دریا آرام
است ، چرا من باید بفهمم که دریا دارد به چی فکر می کند؟ این میتواند
شروع خوبی برای یک حمله عصبی باشد.
* * * * * * * *
جنازه ام را که از آب گرفتند ، کارهای اداری و قانونی به سرعت تمام
شد. این طور به نظرم آمد. شاید چون هیچ وقت از زاویه دیگری به
زمان نگاه نکرده بودم. مادرم فقط اشک می ریخت و حالتش شباهتی به
آدمهای ناراحت نداشت. حتماً اشتباه می کردم . هوا به شدت کیفیت
رمانتیک تشییع جنازه را تحت تأثیر قرار داده بود فکرش را بکنید ،برف
، مثل تشییع فروغ .
نمیدانم جنازه احساس می کرد من سردم است ،یا من فکر می کردم جنازه
ام سردش شده؟ اما از پوشش جمعیت میشد فهمید که سرما حسابی همه را
مشغول کرده . برادرم مثل معشوقه های چند هزار ساله آنطرف ترروی
قبری نشسته بود ، زانویش را بغل کرده بود و آرام آرام اشک می
ریخت .
کم کم داشت دلم می گرفت. قدم زنان (مطمئن نیستم قدم می زدم یا روی
دستگاهی مثل تراویلینگ دوربین نصب شده بودم) به قبر های دیگر
سرک می کشیدم. شاید اگر میدانستم مُردن هم اینقدر یکنواخت است
زندگی را انتخاب میکردم.
قبلآ می دانستم ممکن است کارم به اینجا بکشد اما حالا یادم نمیاد چرا
اینکار رو کردم. از دور جمعیت را میبینم که کارشان تمام شده . آنها یی
که از راه دور آمده اند برای شام و خواب بین خانه پدربزرگم ،خواهرم
وما تقسیم میشوند . مهمانهای مهمتر می روند خانه دایی بزرگم . او
وضعش از همه بهتر است و با چیلر خانه اش را گرم میکند .
پیش پایم یک عده بر سر یک جنازه دیگه زجه می زنند. حالم بد میشه و
بالا میارم توی قبر، لباس چند نفر رو هم استفراغی می کنم. اما آنها اصلآ
توجهی نمی کنند . قبل از اینکه صاحبان عزا بفهمند کفن مرده شان را هم
کثیف کرده ام از آنجا دور می شوم . غروب دارد دلگیر میشود ومن از
درب اصلی قبرستان در دشتی پا می گذارم که قبلآ آنجا نبود . حالا می
توانم خودم را ببینم که دارم دور می شوم، دور، می دانید چی خوبست؟
من دارم کوچک وکوچکتر میشوم . نقطه می شوم ومحو میشوم.
همین پایین
سرازیر که می شوم
از یادم می رود
یک سر دارم و...هزار سرازیر وبمم
گنگم به خیالم
مرا موج پرتاب کرده
از اینجا
به اینجا
روز که می شود،بیزارم
که خوابهایم رنگی شده اند
که هنوز تازهای
در خوابم ،...سرازیر می شوم....به بالا
بالا.... که همینجاست....این پایین
گنگم به خیالم
مرا موج پرتاب کرده
از بالا....به بالا....به همین پایین
خشونت دلپذیر
همان است
خشونتِ دلپذیر
که ذهن ِتشویش، بیمار است
درست وقتی می کُشمت
دوستت دارم
که دلپذیری
مثل خشونت
همان کلمات
که می روند
به حرکاتِ خائن ِمن
لبخند میزنی
به این جنون دلپذیر
به این سرود
که نامش چیست؟
که شاعرانه ترباشد
بی جا
سکوت می گویم
سکوت میخندم
ساعت مرا میخواند
خاکسپاری کلمات خائن
اعتراف را دوست ندارند...

