تبليغاتX
پرت نامه

 

 

 

نمیدانم چرا عنوانش را صبح یک روز متفاوت گذاشته ام.در حالی که به راحتی میشود فهمید دیگر چنین روزی در زندگی ام وجود ندارد. سالهاست به این اوضاع عادت کرده ام که همه چیز مثل همیشه باشد.روزها یکی یکی تمام میشوند ومن تکراری تر.

-         توده ی هوای سرد به غیر از تهران

-         افزایش ابروبارش پراکنده ی برف و باران تقریبأ غیر از تهران

توده ی هوای مزخرف همیشه جلوی من در حرکت است. آن وقتها هم که گرگان بودم ، همین طور بود: هوای آفتابی و افزایش دما به جز سواحل جنوبی دریای خزر.

اگر به این توده ی مزخرف ،بامبول جدید ناشر مزخرف کتابم اضافه بشود،برای خودکشی ناموفقم، موًاخذه نخواهم شد. این آخرین راه برای رونق وضع فعلی بود ،که در کمال درماندگی ،سگ جانیم مانع آن شد.

 

                              *          *          *          *          *          *

 

بی انصاف اگر نباشم،این خودکشی نافرجام، آنقدر ها هم بی فایده نبود. حالا تلاشهای من هدف خاصی را دنبال می کردند. مطمئن بودم اگر همه ی انرژی راکه برای نوشتن کتاب چاپ نشده ام به ثمر نرسید ،به کار میگرفتم ،موفق به انجام یک فقره خودکشی موفقیت آمیز می شدم.چند روزی در بیمارستان ماندم،تا با قوای کامل باقی راه را ادامه دهم... نمی دانم این انرژی از کجا شروع شده؟هوای تهران زیاد هم بد نیست.

 

                              *          *          *          *          *          *

 

حالا  ماه ها گذشته .خودکشی هایم یکی یکی شکست میخورند و من شاداب تر از قبل ، طرح خودکشی بعدی را بررسی می کنم.

صبح ها زودتر بیدار می شوم و شبها خواب خودکشی می بینم . همیشه بعد ازتکمیل طرح تازه ام  فکر می کنم اگراین طرح هم شکست بخورد، دیگر طرحی نمانده که اجرا کنم. اما دو باره بعد از چند روز ایده ای جذاب تر از قبل ذهنم را در گیر می کند.یک بار هم به جرم اقدام به خودکشی های پی در پی سر از یک بیمارستان روانی در آوردم. اما بعد از یک هفته وقتی دیدند چه قدر تلاش می کنم خوب باشم، به گمان اینکه خودکشی از سرم افتاده ،مرخصم کردند. ومن که حسابی در بیمارستان وقت داشتم تا طرح هایم را نهایی کنم،به خانه برگشتم.

   تازگی عادت کرده ام ،با موسیقی به خودکشی فکر می کنم.(مثل موقعی که مینوشتم) پیشرفت های چشم گیری هم در زمینه ی رابطه ی انواع موسیقی با طراحی داشته ام. مثلآروزهایی که با" پینک فلوید" و" محمد اصفهانی" کار می کنم، (اینکه چه رابطه ای بین این دو میتواند وجود داشته باشد نمیدانم) نسبت به روز هایی که" سیناترا" و "پاواروتی" گوش می دهم، طرح هایم به مرگ نزدیکتر میشوند.

 

                               *          *          *          *          *          *

 

من هر روز کار می کنم. من هر روز از روز قبل بهترم. من دوست دارم فکر کنم.به مرگ. خودکشی دارد مرا وادار به زندگی می کند. به فکر کردن. من در طرح هایم خیانت می کنم،تا نمیرم. تا باز هم به طرح هایم فکر کنم. من به خودم امید وارم. دوست دارم بنویسم. می خواهم کتابم را به هر قیمتی شده چاپ کنم.باید کتاب را باز نویسی کنم.این یک شروع خوب است.

 

                             *             *          *          *          *          *

 

تقریبآ مطمئنم این همان تغییراتی است که مدیر انتشارات از من می خواهد . آنقدر با اطمینان از پله های انتشارات بالا می روم که انگار ، موقع برگشتن ،کتاب چاپ شده ام زیر بغلم است. مدیر انتشارات مثل همیشه می گوید : از دیدنم خوشحال است. میگوید: همه اینجا دلشان برای من تنگ شده. او متوجه تغییرات من می شودو میگوید،هیچ وقت اینقدر شاداب نبوده ام.

کتاب را مثل همیشه با ولع می خواند. آن را روی میز به طرف من هل میدهد . مثل همیشه سیگاری آتش میکند وتا سیگار تمام نشود حرفی بین ما ردو بدل نمیشود. اما من فکر می کنم این بار سیگارش را دیرتر  تمام کرد.

 

اظهارات آقای مدیر در رابطه با تغییرات کتابم:

شما به شدت عوض شدید. نمی توانم باور کنم این داستان همان داستان قبلی است. بی شک شما وارد مرحله ی جدیدی از عمر هنریتان شده اید. مرحله ای که البته کار شما را سخت تر از قبل خواهد کرد. اما مشکل تو هنوز حل نشده. من واقعآنمیتوانم تغییرات شما رو نادیده بگیرم. اما اجازه بدهید اولین اثرتان با قوت بیشتری چاپ بشود. به هر حال اولین کار معرف نوع ادبیات شماست. شما حالتان خوب نیست؟

 

                         *                          *                       *                          *

حالم خوب نبود . ساکت نشسته بودم وبه دست های مدیر که لیوان آب را به طرف من گرفته بود نگاه می کردم. بدنم سرد شده بود .دستهای مدیر هم سرد شده بود.فکرم را می خواند هیچ وقت نمی توانستم فکرم را از او مخفی کنم. راستی که آدم زبلیه . لیوان را به سمت من پرت کرد از پشت میز پرید که تلفن را بردارد. نمیدانم چرا دستهایم این قدر قوی هستند . آنقدر گلویش را فشار دادم که یکی از چشمهایش ترکید وپخش شد روی صورتم.خانم منشی در را به رویمان قفل کرده بود. حالا دیگر مدیر بی حرکت بود و من بی رمق زل زده بودم به عکس بزرگ" راجر واترز" که پشت میز آقای مدیر خودنمایی میکردو با صدای آرام آژیر به خواب رفتم.

 

نوشته شده توسط فرزاد دهنوی در سه شنبه 25 بهمن1384 ساعت 4:13 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
http:// جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی