تبليغاتX
پرت نامه

 

به روز که نمی شود گفت .اما دوست دارم دو باره ی این کار دیده شود. 

 

 

 

 

 

تصمیم گرفت همه ی راهو پیاده بره. می شد حدس زد تقریباً دو ساعت تو راهه. این فرصت خوبی بود تا همه ی اتفاقهای اخیر که نمی دونست مربوط به دو ساعت پیشه یا دوروز پیش مرور کنه . دو ساعت زمان خوبی بود ، البته خیلی مطمئن نبود دقیقاً دو ساعت راه در پیش داره. مثلاً اگه همین حالا ، توی همین خیابون کاملاً غریبه یکهو یه دکه روزنامه فروشی می دیدکه کنارش یه سطل آشغال دو مخزنه باشه ، کلیدش رو از تو کیف در میاورد و میانداخت تو قفل در آپارتمان پشتی روزنامه فروشی و اصلاً به فکرش هم خطور نمیکرد، چه طور ممکنه یه دراه دو ساعته رو توی کمتر از چند دقیقه اومده باشه.

شاید همه ی اینها به خاطر اتفاقهای اخیر بود شاید هر کس دیگه ای هم جای اون بود و این همه اتفاق عجیب و غریب دور وبرش میفتاد ، دیگه هیچ اتفاقی تو دنیا براش غیر طبیعی جلوه نمی کرد.

تصورش هم ماجرا رو انتزاعی می کنه ، یه آدم بیست و دو، سه ساله با کلی خاطره و دلبستگی و قول وقرار یکهو ازخواب بپره و تا به خودش میاد می بینه اصلاً اون یه آدم سی و پنج ساله است . خوب اولش حتماًخیلی ذوق می کنه که یه خواب با این همه ویژگی منحصر به فرد دیده. خاطرات کامل، اعتقادات کامل و هر چیزی که آدم تو دنیای غیر خواب بهشون نیاز داره ،همه تویک خواب شاید دو ساعته اتفاق افتاد . اما این قضایا وقتی اونو به وحشت انداخت که تا اومد با شرایط جدیدش کنار بیاد و دیگه مطمئن شده بود سی و پنج ساله است و اینها خاطرات اون هستند، دوباره از خواب می پره یا شاید هم دوباره به خواب میره و خواب می بینه که یک پسربچه نه ساله است.

البته تا موقعی که یه پسر بچه نه ساله بود ،نفهمیده بود خوابه. اما همین که از خواب می پره میبینه که یک زن کامل چهل و دو سالست و تازه می فهمه که بچه هه رو خواب می دیده.یعنی اینو که اون یک پسر بچه نوجوونه فقط یه خواب وسط روز بوده.

 

                              *     *     *     *      *     *

 

با اینکه مطمئن بود حالا یه زن کامله واین واقعی ترین شخصیت و تیپش بود و عمر خاطراتش هم گواه صدق اطمینانش ،جلوی هر مغازه که می رسید خودشو تو شیشه مغازه نگاه می کرد،انگارممکن بود از این مغازه تا مغازه بعدی تو یک خواب جدید باشه. شک اون بی دلیل نبود چون دفعات قبلی هم ،یعنی تو خوابهایی که دیده بود هویتش همین قدر طبیعی و با سابقه بود . یعنی ممکنه دوباره حالاهم  خواب باشه ؟ نه این ممکن نبود . چون دفعات قبل هرگز به ذهنش نرسیده بود که ممکنه زندگیش در یک خواب جریان داشته باشه. خوشبختانه تصاویری که شیشه مغازه ها از چهره اش منعکس می کردند هم دل گرمش می کردند . نتیجه همیشه یکی بود و اون یک زن چهل و چند ساله بود.

 

                                 

                            *     *     *     *     *     *

 

فقط خودش از سن و سالش باخبر بود و اطمینان داشت همه ی افرادی که در طول روز باهاش سروکار دارند اگر حتی غیبگو هم باشند سنی بیشتر از سی و یکی ،دو سال براش فرض نمی کنند .

همینطور که جلوی یه گلفروشی وایستاده بود ،دقیقتر به صورت خودش نگاه کرد . همیشه از این کار خوشش میومد . بی شک زن جذابی بود، تو چهره ی خودش می تونست اعتماد به این قضیه رو ببینه.یاد موقعی افتاد که فقط بیست و دوسالش بود و هیچ مردی باور نمی کرد کمتر از سی و چند سال داشته باشه . با اینکه دختر جذابی بود ،همیشه این برخوردها موجب عصبانیتش می شد. تا اینکه در بیست و سه سالگی با همسرش که یک تاجر پوست بود ،برای ماه عسل به هندوستان سفر کرد.

از دوستانش شنیده بود در هندوستان چند نفر هستند که در ازای پول، راز جاودانگی چهره را در اختیار متقاضیان خارجی میگذارند.در همین فکرها بود که ناگاه متوجه شد چهره ای که در شیشه گلفروشی میبیند برایش غریبه است. یک لحظه غفلت کافی بود تا دوباره همه چیز عوض بشه و او وارد خواب جدیدی بشه و یا از خواب قدیمی بیدار. حالا تبدیل به مردی مسن شده بود که دچار تیک عصبی است و مدام چشمک می زند.

 

تغییر چهره و سن وسال و شخصیت و جنسیت ،براش طبیعی بود،اما این یک اتفاق تازه است :با اینکه چند متری از گلفروشی دور شده بود ،عکسش ،یعنی عکس چهره ی جدیدش ،هنوز رو شیشه گلفروشی مانده بود. فوری به سمت مغازه بعدی رفت. ولی باز چهره ی آشنای خودش، یعنی زن چهل و چند ساله را دید. به سرعت به جلوی مغازه گلفروشی برگشت. یعنی ممکن بود به فاصله چند متر دو دنیای مختلف وجود داشته باشه؟ اما نه... انگار چهره ی دیگری در کار نبود. وقتی فهمید چهره متعلق به خودش نیست، نتونست جلوی خنده اش رو بگیره. بیچاره مرد گلفروش که هنوز با اشاره چشم اونو به داخل دعوت می کرد فکر کرد برای اون می خنده.

 

                             *     *     *     *     *     *

 

  اوضاع کمی امیدوار کننده تر بود.حالا میشد تصور کرد همه ی چهره های قبل رو فقط در یک خواب دیده. اما این تنها یک تصور بود . پس ناچار افکار مغشوشی که در ذهنش بود رو تحمل می کرد. شاید تمام این توهمات ناشی از خیالات واهی بود. البته قبلش حتماً فکر کرده بود که اصلاً این چهره ها توهمی بیش نیستند . و بعد فکر کردکه این توهمات ناشی از خیالات واهیست.شاید دچار عذاب الهی شده بود . تو کتاب مقدس خوانده بود ،خدا نمی خواهد کسی در کارش دخالت کند و مطمئناً جاودانگی چهره خلاف طبیعت و خواسته خداست.

این محتمل ترین فرضیه بود . ناخودآگاه یاد کتابی افتاد که آدمهای اصلی داستان ، در یک جایی از کتاب متوجه میشوند  تنها شخصیت داستانی هستند و وجود خارجی ندارند . اما نتونسته بود با تخیل نویسنده کنار بیاد و از همون صفحه تصمیم گرفت داستانو ادامه ندهد. شاید اشتباه کرده بود . شاید حالا تو وضع مشابهی قرار داشت. شاید این اتفاقها الان در کتابی خوانده می شد. خودش را جمع و جور کرد به هرحال اون یک زن با تجربه بود و برایش فرقی نمی کرد که یک آدم جذاب باشد، یا یک شخصیت داستانی جذاب.

 

                  *     *     *     *     *     *     *     *

 

 

بچه ها با دیدن یک سگ با نژاد نا یاب و بدون قلاده انگار دچار توهم شده بودند. کم کم تعدادشون بیشتر شد. شرط گذاشتند اولین کسی که دستش به سگ رسید اونو با خودش ببره. سگ به شدت باهوش بود و این جذابیتش رو بیشتر کرده بود. ولی یک جور درماندگی تو چهره اش بود. حتماً صاحب حواس پرتی داشت که یادش رفته بود قتاده سگ رو ببنده. شاید سگ آرزو میکرد در وسوسه فرار، از خانه بیرون نمی زد. بی شک شرایط بهتری در خانه صاحب قبلی داشت. سگ جلوی یک مغازه گلفروشی نشست و زل زد به مرد گلفروش که مشغول لاس زدن و بدرقه ی زنی بود که با یک دسته گل بزرگ از مغازه خارج میشد.

سگ که پنجه محکم پسر بچه ی خوشبخت رو پشت گردنش احساس می کرد، آرزو کرد ای کاش روزی زنی چهل و چند ساله باشد و دعوت مرد گل فروش را که با اشاره چشم از اون می خواهد وارد مغازه بشه، قبول کنه.

 

 

                                                                                    "  سالها قبل" 

نوشته شده توسط فرزاد دهنوی در سه شنبه 12 اردیبهشت1385 ساعت 1:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
http:// جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی