سبز که می شود
از پیراهنم میریزد
چند دکمه ی رنگ پریده
که سبز می شوند
با سر انگشتان تو
لمس می شوم
و هی
بی جان
می افتم
مثل دکمه های رنگ پریده پیراهنم
من به هیچ فکر میکنم
به دستهایی که هرگز ندیدمشان
به لبهایی که از من
هی دور
هی دریغ
میشوند
و من هی میشوم
رنگ پریده
مثل
دکمه های پیراهنم
و تو هی میگویی : من به هیچ چیز دیگر
فکر نمیکنم....
نوشته شده توسط فرزاد دهنوی در جمعه 8 دی1385 ساعت 1:19 بعد از ظهر | لینک ثابت |

